میدونم وقت نمیکنم
ولی دوست دارم برگردم بنویسم
همین.
داره بارون میاد زیاد
چقدر خودم نسبت به خودم بی وفا شدم !
اونقدر دلم برای وبلاگم و دوستای وبلاگیم تنگ شده بود که خدا میدونه
ولی احتمالاً به بی وفایی وبلاگیم ادامه بدم !
راستی داره برف میاد . برف ریز . توی این مدتی که ننوشتم ده دوازده متری از زمین فاصله گرفتم . از پنجره اتاقم همه ی شهر پیداست ...
راضی ام ...
در این سفری که داشتیم در استان یزد به شهر میبُد و به دیدار یکی از آشناهای دورمون رفتیم که آنجا زندگی میکرد . در این سفر بسیار بسیار از سادگی زندگی مردم آنجا و نیز آسان بودن زندگی و نبود قید و بند های اضافی زندگی های خودمون لذت بردم . از خوردن سرشیر تازه گاو برای صبحانه و خوردن شام ساده مانند نون و ماست و یا تخم مرغی که خودمون از زیر مرغها جمع میکردیم لذت میبردم .
از اینکه در اون شهر هر کس که ازدواج میکرد خودش یک خانه ی حداقل ۲۰۰ متری داشت و حداقل شغل ساده ی کارگری در کارخانه های سنگ و کاشی و ... برایش فراهم بود .
آنجا انتظارات مردم از یکدیگر بسیار کم بود و غم ٬ کم می آمد به سراغت ...
از تصادفی هم که دیشب کردم زیاد ناراحت نیستم جز اینکه رکورد تصادف نکردن من پس از چندین سال شکست . البته یادآور شوم که بنده مقصر نبودم و طرف مقابل ناشیانه رانندگی (!) کرد و کوبید به سمت شوفر ماشین ما . شانس آوردید که زنده مانده ام . بنده خدا ضمن پرداخت خسارت ٬ از عروسی هم که داشت میرفت کمی عقب ماند . باشد که زین پس بیشتر مراقب باشد .
از دانشگاه و احوالاتش هم که دیگر اینجا توضیح نمیدهم که هر چه لازم باشد در وب مخصوص خاطرات دانشگاهم مینویسم . ولی همین بس که کمی دهانمان صاف شد با این داشنگاهمان .
دیگر جانم برایتان بگوید که در این مدت به ظاهر نبودم لیکن به باطن حضور داشتم . تمام وبلاگهایتان را میخواندم و از مطالب دوستان بهره مند میشدم . عمده ی فعالیتم در گودر و توییتر بود . راستی سیستم جدید جی میل باز هم که آمده تا روی توییتر و فرند فید و ... را کم کند .
خلاصه تا یکی دو ساعت دیگر عازم دانشگاه هستم و تا یک هفته نیستم . این ترم واحدهای بیشتری برداشته ام بلکه به زور هم شده بتوانم مدرک مهندسی را بگیرم . آخر کوزه ی ما خیلی وقت است که در ندارد . دوستان عزیز برای درب دار شدن کوزه مان دعا کنید ...
از عنایت همه دوستان در این چند وقت متشکرم