تبليغاتX
یه پسر جوون

یه پسر جوون

دوست دارم برگردم بنویسم

میدونم وقت نمیکنم

ولی دوست دارم برگردم بنویسم

همین.

داره بارون میاد زیاد

+ نوشته شده در  جمعه 1391/01/11ساعت 18:23  توسط پسر جوون  | 

وای خدای من ...

چقدر خودم نسبت به خودم بی وفا شدم !

اونقدر دلم برای وبلاگم و دوستای وبلاگیم تنگ شده بود که خدا میدونه

ولی احتمالاً به بی وفایی وبلاگیم ادامه بدم !

راستی داره برف میاد . برف ریز . توی این مدتی که ننوشتم ده دوازده متری از زمین فاصله گرفتم . از پنجره اتاقم همه ی شهر پیداست ...

راضی ام ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/11/11ساعت 11:45  توسط پسر جوون  | 

ازدواج از اون تیپ مسائلی هست که حتی در دوران خواستگاری هم خاله زنک بازی برنمیداره و به نظر من این یکی از وظایف داماد میتونه باشه که محکم جلوی این خاله زنک بازیا رو بگیره

+ نوشته شده در  شنبه 1389/12/07ساعت 8:30  توسط پسر جوون  | 

کاشکی میشد توی گودر برای بعضی از پستها بیش از یدونه لایک زد ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/12/27ساعت 9:34  توسط پسر جوون  | 

     تو این چند وقت اتفاقات تلخ و شیرین زیاد برای من پیش آمد . البته خدا را شکر ٬ تلخی آن به حدی نبود که بتواند شیرینی ها را از بین ببرد . از شیرینی های آن سفر اخیری بود که به استان یزد داشته ام و از تلخی های آن تصادفی بود که دیشب داشتم .

     در این سفری که داشتیم در استان یزد به شهر میبُد و به دیدار یکی از آشناهای دورمون رفتیم که آنجا زندگی میکرد . در این سفر بسیار بسیار از سادگی زندگی مردم آنجا و نیز آسان بودن زندگی و نبود قید و بند های اضافی زندگی های خودمون لذت بردم . از خوردن سرشیر تازه گاو برای صبحانه و خوردن شام ساده مانند نون و ماست و یا تخم مرغی که خودمون از زیر مرغها جمع میکردیم لذت میبردم .
از اینکه در اون شهر هر کس که ازدواج میکرد خودش یک خانه ی حداقل ۲۰۰ متری داشت و حداقل شغل ساده ی کارگری در کارخانه های سنگ و کاشی و ... برایش فراهم بود .
آنجا انتظارات مردم از یکدیگر بسیار کم بود و غم ٬ کم می آمد به سراغت ...

     از تصادفی هم که دیشب کردم زیاد ناراحت نیستم جز اینکه رکورد تصادف نکردن من پس از چندین سال شکست . البته یادآور شوم که بنده مقصر نبودم و طرف مقابل ناشیانه رانندگی (!) کرد و کوبید به سمت شوفر ماشین ما . شانس آوردید که زنده مانده ام . بنده خدا ضمن پرداخت خسارت ٬ از عروسی هم که داشت میرفت کمی عقب ماند . باشد که زین پس بیشتر مراقب باشد .

     از دانشگاه و احوالاتش هم که دیگر اینجا توضیح نمیدهم که هر چه لازم باشد در وب مخصوص خاطرات دانشگاهم مینویسم . ولی همین بس که کمی دهانمان صاف شد با این داشنگاهمان .

     دیگر جانم برایتان بگوید که در این مدت به ظاهر نبودم لیکن به باطن حضور داشتم . تمام وبلاگهایتان را میخواندم و از مطالب دوستان بهره مند میشدم . عمده ی فعالیتم در گودر و توییتر بود . راستی سیستم جدید جی میل باز هم که آمده تا روی توییتر و فرند فید و ... را کم کند .

     خلاصه تا یکی دو ساعت دیگر عازم دانشگاه هستم و تا یک هفته نیستم . این ترم واحدهای بیشتری برداشته ام بلکه به زور هم شده بتوانم مدرک مهندسی را بگیرم . آخر کوزه ی ما خیلی وقت است که در ندارد . دوستان عزیز برای درب دار شدن کوزه مان دعا کنید ...

     از عنایت همه دوستان در این چند وقت متشکرم  

+ نوشته شده در  جمعه 1388/11/30ساعت 15:46  توسط پسر جوون  |